عبد الحسين نوايى
167
نادرشاه و بازماندگانش ( همراه با نامه هاى سلطنتى و اسناد رسمى و ادارى ) ( فارسى )
گفت همراه من بيا كه حضرت ترا مىطلبد . من رفتم . در صحرا مكان مرتفعى به نظر آمد كه دوازده شخص عظيم الشان كه نور روى ايشان صحرا روشن كرده بود ، در آن بالا نشسته بودند . از آن دوازده بزرگ يكى كه از همه بزرگتر بود خطاب به يكى از آن بزرگان كرده فرمود كه آن شمشير را بياور و مرا پيش طلبيد و شمشير را به كمر من بست و فرمود كه « رياست ايران را به تو داديم . با بندگان خدا رويهء سلوك را مسلوك دار » و مرا مرخص فرمود . من از خواب بيدار شدم و اين خواب را براى احدى نقل نكردم تا آنكه به اين دولت رسيدم . شب گذشته در خواب ديدم كه همان شخص كه در آن ايام مرا به خدمت آن دوازده بزرگ برده بود حاضر شد و مرا كشان كشان به خدمت آن بزرگان برده روبروى استاده كرد . آن بزرگى كه شمشير به كمر من بسته بود ، از ديدن من روى در هم كشيد و فرمود كه شمشير را از كمر اين ناقابل بگشا كه لايق اين كار نيست . هر چند من خواستم كه شمشير را ندهم مفيد نيفتاد . جبرا از كمر من وا كرده مرا از نزد خود بيرون كردند . از وقتى كه از خواب بيدار شدهام قرار و آرام از من سلب شده . نمىدانم چه خواهد شد . اگر تا دو سه روز خود را به قلعهء كلات برسانم اين همه كدورات به فرح و سرور مبدل خواهد شد . معير الممالك عرض كرد كه الحمد لله دشمنان را حالت مقابله نيست و قلعهء كلات هم نزديك است و از هيچ رهگذر مخاطره و تشويش نمىباشد ، شاه در جواب گفت « آنچه من مىدانم ، تو و ديگرى نمىدانيد » . اين را گفته مضطرب به حرم داخل شد . آنشب نادر نزد دختر محمد حسين خان يكى از زنان خود بود . شاه را آن خواب اين قدر بىحواس كرده بود كه لباس از تن برنياورد و كلاه نادرى كه چهار جيقه بر او نصب كرده بود از سر برداشته بر زمين گذاشت و به دختر محمد حسين خان گفت كه خواب بر من چندان غلبه كرده كه عنان اختيار از كف ربوده و خوابيدن را بر خود خوب نمىدانم . اين قدر كه چشم من گرم شود ، زود مرا بيدار كن و سپس چشم بر هم نهاده به خواب رفت . در آن وقت محمد صالح خان نزديك رسيد . دختر محمد حسين خان سياهى او